سیده صدیقه حسینی(رشت)

توی این سرزمین بی‌سایه پدرم سایه‌ای ست از بودن
نیمه‌ی ناشناس تاریکش خیره مانده به نیمه‌ای روشن
قرص اعصاب می‌خورد شب را مثل کابوس‌های تو با شک
با خودم فکر می‌کنم فقرست، فرق بین مُسکّن و مَسکن
لمس این سکه‌های ساکت تر ته سردی ِ جیب‌هایم مُرد
زیر سقف نداشتن‌هایم آسمان گریه می‌کند در من
چشم می‌دوختم به رویایی که فقط دور می‌شد از دیدم
حس خوشبختی نخی بودم توی سوراخ گیج یک سوزن
مثل یک مشت میخ ریز و داغ زیر پای برهنه‌ی دنیا...
راه می‌رفت زندگی با درد روی تنهایی تو مخصوصا ً
زندگی مثل پیرمردی زشت توی زنبیل کهنه‌ای خوابید
کفش‌هایم به هیچ چسبید و همه‌ی شهر پر شد از رفتن...





از بی رمق دویدنمان در كنار هم
از مانعی بلند به من پرت می‌شدی
هی حبس/می‌كشم نفست را به سینه ام
مثل اسیر كردن یك افسر خودی!

قطع نخاع می‌شوی‌ام پشت خاكریز
تنهاتر از...تمام تنم لمس می‌شود
این جنگ تن به تن كه مرا می‌تند به تو
در سایه‌های مثنوی‌ات شمس می‌شود

خورشیدهای كوچك من خیره می‌شوند
به سردخانه‌ای وسط دست خونی‌ات
افتاده است نعش جهان روی دوش تو
زخمی شده‌ست خاطره‌های عفونی‌ات

از روی مین به داغی بغضت گذشته‌ام
این سینه خیز با تو به پایان رسیده است
هی منفجر شدم وسط بمب‌ها ببین!
این زندگی دختركی جنگ دیده است

باید تمام شهر به یادم بیاورند
این كوچه‌های گم شده‌ی بی سواد را
شب در هوای رفتن تو گریه كرده تا
با اشك شستشو بدهد ذهن باد را

زل می‌زنم به عقربه‌ی كوچك زمان
كه دور می‌زند همه‌ی زندگی‌م را
یك دست ناشناس تر از عكس‌های تو
هل می‌دهد دوباره مرا سمت هیچ جا

چسبیده‌ام به خاطره‌هایی كه هیچ وقت
زنده نمی‌شوند برایم بهار من!
باید قبول كرد عزیزم كه سال‌هاست
بی حركت است صندلی چرخدار من...





برگ یک اتفاق نارنجی‌ست
که فقط از درخت می‌افتد
مثل خواب عمیق من در تو
وقتی از روی تخت می‌افتد

من همینم!همین که می بینی
دختری با نگاه آلوده
فکر می‌کرد عاشقش هستی
فکر می‌کرد عاشقت بوده

فکر می‌کرد به خودش اما
غرق می‌شد در این فراموشی
بعد تو باز می‌پرند از من
همه‌ی خواب‌های خرگوشی

همه‌ی دردهای غمگینم
دردهایی که تا ابد مُسری‌ست
با همین چشم‌های ِ...می‌دیدم
هیچ کس واقعاً کنارم نیست

دایره‌های درهم و برهم
رقص ِپای دو آدمک کوکی
در سرم گیج می‌رود هرشب
چیزهای همیشه مشکوکی

مرده‌ام در سیاهی مطلق
می‌دمد باز هم خدا در من
وسط یک تلسکوپ تنها
جایگشت ستاره‌ها در من

در شلوغیّ ِ محض می‌دیدند
چشم‌هایم فقط ربودن را
به خودم سفت سفت می‌بستم
آخرین دکمه‌های بودن را

بودنی که همیشه کوتاه ست
مثل این روزهای پاییزی
باز می‌ترسم از خودم! انگار
می‌زند زیر گریه‌ام چیزی...

برگ یک اتفاق نارنجی‌ست
که فقط زیر پات می‌افتد
مثل یک عکس دسته جمعی که
بعد از این مات مات می‌افتد

سیده صدیقه حسینی
انجمن ادبی غزل
 
صفحه نخست
مقاله
درباره انجمن
گزارش
شعرها
ترجمه‌ها
معرفی كتاب
وبلاگ‌های دوستان
شاعران این ماه
ارتباط با ما
درباره ما
آرشیو
 

Best viewed with IE 5.5 or later and screen resolution of 1024 x 768
Copyright © anjomaneghazal.com

طراح سایت:مریم حائری